به یک روز بهاری در صفاهان که خورشیدش پر از نور و درخشان
گذشته ساعتی از صبح این روز هوا ابری شد و قدری دل افروز
نم باران به روی گونه هایم گمانم من غریق چشمه هایم !
زمین ها ،خاکها خیس و لطیفند تو گویی مادری بوسیده فرزند
چه گرمایی زد و ناگه خنک شد به قلبم مهر مولا باز تک شد
به مغزم ناگهان فکری گذر کرد دلم را راهی راه سفر کرد
گمان کن داخل باغی نشستی به زیر سایه های تک درختی
خدای باغ اگر پیش تو آید همی ترسی که اخراجت نماید
بگوید آمدی اینجا چه بد شد برو بیرون تمنای تو رد شد
و یا آید کنارت صاحب باغ در آن حالی که قلبت می شود داغ
صمیمانه خوش آمد بر تو گوید پذیرایی کند مهر تو جوید
تن و جانت بلرزد از کلامش به یادت می سپاری شکل و نامش
از این لطفی که در حقت نموده دل خود از غضب اینک زدوده
رسد روزی که آن یوم الحساب است وجودت از گناهانت کباب است
تو هستی در بیابانی که خشک است به دور از سایه و گلها و مشک است
نباشد گرد تو باغ گلی چند زمین و باغها ملک خداوند
دلت در انتظار کسب تکلیف شوی عفو و نسیم آید به تلطیف
اگر سوی تو آید پیک رحمان خجالت داری از بار گناهان
به باغ گل اگر راهت ندادند شراب از چشمه و چاهت ندادند
گناهانت اگر هرگز نبخشند نیاید بر رخت رنگی ز لبخند
و گر اید سراغت پیک رحمت در آن وا نفس تنهایی و غربت
ببارد بر سرت باران بخشش و زد بر صورتت باد نوازش
چه حالی می بری از بوی عفوش دهد تسکین تو را داروی عفوش
نسیم رحمت و باران در اینجا بسی کمتر بود از عفو فردا
همین باران اگر ناید به سالی شود برپا عزا ازقحطسالی
بسی محتاج تر باشیم یاران در آن دنیا به عفو و ابر و باران
خدا هرگز نیارد غیر رحمت سحاب و سایه ای بر فرق امت
چه خوش فرمود آن مولای سجاد درودش باد و بر آبای او باد
غمام رحمتت یا رب بیفکن گناهانم بپوشان سرور من
سحاب رافتت بفرست بر ما بپوشان عیب ما را جان مولا
